تبليغاتX
عاشقی و دیوانگی
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

  يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست

 ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم


پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق

 بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را

 نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم

ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 
سلام به همه دوستان عزیزم .

تاخیر طولانیه منو به بزرگیه خودتون ببخشید.

از همه کسانی که در این مدت منو با نظرات گرمشون تنها نگذاشتن ممنونم. از جمله : دربه درها ی

عزیز .   علی هرمان عزیز.

رهگذر همیشگی(شریف عزیز).

با مطالب جدیدم تلافی می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 
+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 
 

                                    آن جا که خدا هست

  یکی از دوستان ملانصر الدین به کنایه از او پرسید:

 

  اگر بگویی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم.

 

  ملا نصر الدین پاسخ داد: اگر بگویی خدا کجا نیست دو

  سکه به تو می دهم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 
                                         

                            

                   میان میلاد و مرگ

  در تولد به مثابه ی نخستین کار تنه نو به

  دیگران وانهاده می شود.

  در مرگ به مثابه ی واپسین کار تنه کهنه

  به دیگران وانهاده می شود.

 پس سزاست که میان میلاد ومرگ فروتنی

 خاصی باشد.ـ(دائو)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 
 

 سلام به همراهان عزیزم.امیدوارم شاد و سلامت باشید

داستانه زیرو بخونید خیلی قشتگه:

  

                 انتخاب سرنوشت

  سالها پیش مردی بود که هر کسی را سر راهش

 می دید دوست می داشت و می بخشید.خدا

  فرشته ای فرستاد تا با او صحبت کند.

 فرشته گفت:خدا از من خواست تا به دیدارت بیایم تا به

 خاطر نیکی ات به تو پاداشی بدهم.هر عطیه ای را که

 بخواهی خدا به تو می دهد.می خواهی به تو قدرته

درمانگری بدهد؟

 مرد پاسخ داد:نه.ترجیح میدهم خدا خودش کسانی را

 که باید درمان شوند انتخاب کند.

- می خواهی وظیفه راهنمایی گمشدگان را به راه

 راست بر عهده بگیری؟

 مرد: این وظیفه فرشتگانی مثل توست.

 - نمی توانم بدونه اینکه معجزا ای بکنم به آسمان 

 برگردم.پس من خودم انتخاب می کنم.

 مرد کمی فکر کرد و سرانجام گفت:پس کاری کن که

 واسطه خیر باشم اما بدون اینکه کسی بفهمد.حتی

 خودم.چرا که ممکن است دچار گناهه غرور بشوم.

 فرشته کاری کرد که سایه آن مرد بتواند بیماران را

 درمان کند. بدین ترتیب آن مرد از هر جا می گذشت

 بیماران درمان میشدند.زمین بارور میشد و مردم غمگین

 شاد میشدند مرد سالها زمین را زیر پا گذاشت و هیچ

 وقت از معجزاتی که پشت سرش رخ می داد خبر

 نداشت. چرا که وقتی رو به خورشید می ایستاد

 سایه اش پشتش بر روی زمین می افتاد بدین ترتیب

 توانست بی خبر از قداست خود زندگی کند و بمیرد.

     

                امید وارم لذت برده باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/01ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 

 سلام به همراهان و دوستان خوبم.

 تویی که الان داری این مطلبو می خونی

 تا حالا به کلمه عشق فکر کردی.

  منم دیشب فکر کردم و چند سطری

 نوشتم.ضرر نمی کنی بخون.

 

                 افسانه عشق

  افسانه عشق چیزی جز نرسیدن نبود

 یا عاشقه بی عشق یا عشقه بی عاشق

عشق رفت به سوی رفتن و عاشق رفت

به سوی رسیدن.ولی مقصود معلوم نیست

 شاید در یک خط موازی.شاید در یک نقطه

 دوباره سر خط.

 وشاید در یک حباب در انتظار رهایی

 و عشق یعنی...؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 
   

      تقدیم به تو که این مطلبو می خونی.

          عمرتون صد شبه یلدا.

           دلتون قد یک دریا.

         توی این شبای سرما.

          یادتون همیشه با ما.

           یلدا پیشاپیش مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 
فرق نمیکند

 گودالی آب باشی یا دریایی بی کران.زلال که باشی

 آسمان در توست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 

        

   اولین بار که عاشقت شدم یادته؟

  من یک کرم سیب بودم و تو یک کرم 

  ابریشم.

 من به تو قول دادم که دیگه سیب نخورم.

 تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی.

 ولی نمی دونم چی شد که من طاقت

 نیاوردم و فقط یک خورده سیب خوردم.

 تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...

 حالا دومین باره که عاشقت شدم.

 ولی حالا من یک کرم سیبم و تو یک

 پروانه خشگل.تو پر زدی و رفتی و من

 موندم و سیبایی که جایی برای

 خورده شدنشون نمونده. از هر چی سیبه

 متنفرم.(نویسنده گمنام)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط |----- الهه -----| | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عشق هدیه ای نمی دهد ... مگر از گوهر ذات خویش ...

سلام من الهه 24 ساله به هنر و متافیزیک علاقه دارم. و سعی میکنم در همین وادیها

براتون مطلب بنویسم.در حال حاضر دانشجوی رشته گریم و ماسک سینما هستم.

نوشته های پیشین
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اسفند 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته چهارم مرداد 1384
پیوندها
بابا منم از شمام
استقلال قهرمان
هم قسم
دیجیتال کیوان
هرمان بلاگ
عاشقانه
در به درها
دنیای عشق
2در2
دیونگی عالمی داره
هم بوسه
رسول شریف
همه جوره
جزیره ناشنوا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

HEIGHT=25 LOOP=true=type=audio/x-pn-realaudio-plagin>