![]() |
![]() |
|
|
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت هیجان زیاد آنرا در بوته گل رز فرو
کرد. دوباره . دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود. از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد. او نمی توانست جایی را ببیند چون کور شده بود. دیوانگی گفت: وای من چه کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری کنی راهنمای من باش. و این گونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/07/19ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط |----- الهه -----| |
|
|
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود. و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ
ته دریاچه. هوس در مرکز زمین. یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت در گوشهایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/07/19ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط |----- الهه -----| |
|
|
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب
هم ندارد چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. ۹۵. ۱۰۰ با فریاد دیوانگی عشق پرید و در بین بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/07/19ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط |----- الهه -----| |
|
|
دیوانگی جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ۱.۲.۳.............
همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد. اصالت در میان ابر ها مخفی شد و هوس به مرکز زمین فرو رفت. دروغ گفت: زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن۷۹.۸۰......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/07/19ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط |----- الهه -----| |
|
|
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه
جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته شده بودند که ناگهان دکاوت ایستاد وگفت: بیایید بازی کنیم مثلا قایم موشک. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زدمن چشم می گذارم من چشم می گذارم. از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/07/19ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط |----- الهه -----| |
|
|
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه
جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته شده بودند که ناگهان دکاوت ایستاد وگفت: بیایید بازی کنیم مثلا قایم موشک. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/07/19ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط |----- الهه -----| |
|
|
پس به این مطلب دقت کنید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/07/18ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط |----- الهه -----| |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عشق هدیه ای نمی دهد ... مگر از گوهر ذات خویش ...
سلام من الهه 24 ساله به هنر و متافیزیک علاقه دارم. و سعی میکنم در همین وادیها براتون مطلب بنویسم.در حال حاضر دانشجوی رشته گریم و ماسک سینما هستم. |
| پیوندها |
|
بابا منم از شمام استقلال قهرمان هم قسم دیجیتال کیوان هرمان بلاگ عاشقانه در به درها دنیای عشق 2در2 دیونگی عالمی داره هم بوسه رسول شریف همه جوره جزیره ناشنوا |
|
RSS
|